-->
تبليغاتX
گفتگوهای تنهایی
گفتگوهای تنهایی



| *| نوشته شده در و ساعت 3:32 PM توسط مینا |

خدایا کفر نمی‌گویم،پریشانم،چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی.لباس فقر پوشی.غرورت را برای ‌تکه نانی ‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته تهی‌ دست و زبان بسته به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌ترعمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…



| *| نوشته شده در و ساعت 3:14 PM توسط مینا |

 

 

خيلي‌ وقت‌ بود که‌ به خدا گفته‌ بودم.

جواب می شنیدم

از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني.

راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري.

هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.

از عشق عبور کردم و گذشتم.

عشق‌ راپشت‌ سر گذاشتم.

عشق ايستاد و منجمد شد.

عشق روان‌ شد و راه‌ افتاد.

و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.

تا روزي‌ که‌ خدا گفت: امروز روز توست.

روزعاشق شدن.

خداعشق را به‌ قلبم رساند.

عشق طعم‌ یاس را چشيد.

طعم‌ یاس را. اما...

روزي‌ عشق‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟

خدا گفت: هست.

عشق گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم.

بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.

خدا عشق‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.

آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ کلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد.

اما هيچ‌ کلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت.

آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يک‌ قطره‌ ريخت.

عشق‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور کرد.

و وقتي‌ که‌ اشک‌ از چشم‌ عاشق‌ چکيد،

خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي،

چون که‌ عکس‌ من‌ در اشک‌ عاشق‌ است...



| *| نوشته شده در و ساعت 5:33 PM توسط مینا |


aster1370

مینا

aster1370

http://aster1370.blogfa.com

گفتگوهای تنهایی

گفتگوهای تنهایی

گفتگوهای تنهایی

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:
چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟
چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟
اما افسوس که هیچ کس نبود ...
همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...
آری با تو هستم ...!
با تویی که از کنارم گذشتی...
و حتی یک بار هم نپرسیدی،
چرا چشمهایم همیشه بارانی است؟!!mina اگرتنهاترین تنها شوم باز خدا هست...او جانشین تمام نداشته های من است!!

گفتگوهای تنهایی

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

كد تغيير شكل موس